حكيم ابوالقاسم فردوسى
906
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
پرستندهء باده را پيش خواند * به خوبى سخنها فراوان براند به دو گفت كامشب تويى باده ده * بطاير همه بادهء ساه ده همان تا بدارند باده بدست * بدان تا بخسپند و گردند مست به دو گفت ساقى كه من بندهام * بفرمان تو در جهان زندهام چو خورشيد بر باختر گشت زرد * شب تيره گفتش كه از راه برد مى خسروى خواست طاير بجام * نخستين ز غسّانيان برد نام چو بگذشت يك پاس از تيره شب * بياسود طاير ز بانگ جلب برفتند يك سر سوى خوابگاه * پرستندگان را بفرمود شاه كه با كس نگويد سخن جز براز * نهانى در دژ گشادند باز بدان شاه شاپور خود چشم داشت * از آواز مستان بدل خشم داشت چو شمع از در دژ بيفروخت گفت * كه گشتيم با بخت بيدار جفت مر آن ماه رخ را بپرده سراى * بفرمود تا خوب كردند جاى سپه را همه سر بسر گرد كرد * گزين كرد مردان ننگ و نبرد بباره بر آورد چندى سوار * هر انكس كه بود از در كارزار بدژ در شد و كشتن اندر گرفت * همه گنجهاى كهن بر گرفت سپه بود با طاير اندر حصار * همه مست خفته فزون از هزار دگر خفته آسيمه برخاستند * بهر جاى جنگى بياراستند از يشان كس از بيم ننمود پشت * بسى نامور شاه ايران بكشت چو شد طاير اندر كف او اسير * بيامد برهنه دوان ناگزير بچنگ وى آمد حصار و بنه * گرفتار شد مردم بدتنه ببود آن شب و بامداد پگاه * چو خورشيد بنمود زرّين كلاه يكى تخت پيروزه اندر حصار * بآيين نهادند و دادند بار چو از بار پر دخته شد شهريار * بنزديك او شد گل نوبهار ز ياقوت سرخ افسرى بر سرش * درفشان ز زربفت چينى برش بدانست كان جادوى كار اوست * به دو بد رسيدن ز كردار اوست چنين گفت كاى شاه آزاد مرد * نگه كن كه فرزند با من چه كرد چنين هم تو از مهر او چشم دار * ز بيگانگان زين سپس خشم دار چنين گفت شاپور بد نام را * كه از پرده چون دخت بهرام را به يارى و رسوا كنى دوده را * بر انگيزى آن كين آسوده را بدژخيم فرمود تا گردنش * زند به آتش اندر بسوزد تنش سر طاير از ننگ در خون كشيد * دو كتف وى از پشت بيرون كشيد هر انكس كجا يافتى از عرب * نماندى كه با كس گشادى دو لب ز دو دست او دور كردى دو كفت * جهان ماند از كار او در شگفت عرابى ذو الاكتاف كردش لقب * چو از مهره بگشاد كفت عرب و ز انجايگه شد سوى پارس باز * جهانى همه برد پيشش نماز برين نيز بگذشت چندى سپهر * و زان پس دگرگونه بنمود چهر